سه‌شنبه ۱ ژوئن ۲۰۱۰

تهوع


درمینی بوس هستم.نشسته ام ،سرم را به پنجره چسبانده ام و درلامکانم.سردی دستی که انگشتانش به بازویم گره می‌خورد برم می گرداندبه دنیا. در ایرانم.سوار تاکسی شده ام وتنها چیزی که به خاطرمی آورم نشستن مردیست در کنارم .همه چیز درثانیه ای می گذرد؛برگشتن به سوی مرد و انتخاب واکنش مناسب.به سرعت سر می چرخانم .کودک یکساله ای با لبخند بازویم را می فشرد.مبهوت مانده ام.مادرش به زبان ترکی می گوید :ازشما خیلی خوشش آمده.لبخند زورکی می زنم .یکسال است به چهره ی هیچ کودکی نگاه نکرده ام.مرددم.کودک ،تهوع،عشق،شوک ،مهر،درد،جنین،خون،مادر.به خودم مسلط می شوم.به صورتش نگاه می کنم.سفید رو و زیباست.هنوز بازویم را رها نکرده و با لبخند نگاهم می کند.تردید راکنار می گذارم ،درآغوش می گیرمش وآهی از سر اسودگی خاطر می کشم.من ایران نیستم.

1 نظرات:

baher گفت...

ziba va sotoodani bood.
kamelan etefaghi injam,ama khoshhalam