چهارشنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۰

سلام دوست ندیده ام









من بهناز هستم.همان خواهری که هنوز دو سال از برادرش کوچکتر است .همان خواهری که هنوز یاداوری غم های برادر آتش به جانش می کشد.همان که عهد بست به حرمت تمام زندانیان وآسیب دیدگان وکشته شدگان راه اندیشه برای بازداشت برادرش گریه نکند و فقط داستانهای کودکی تلخش را مرور کند..

کی باز می گردی داداش جان؟!علی اشرف درویشیان ،تا یاخچی آباد ومدیر مدرسه آرامش می کردکه تنها تو نیستی که پدر مظلومت به جرم گناه ناکرده بیکار است و شرمسار کودکانش ؛اما هرگز کودکانش را بدون کتاب رها نمی کند حتی اگر کوپن هایی که حکم تغذیه ی روزانه را دارد بفروشد و بچه های پرورشگاه ما بخرد ومن از خوشحالی بال دراورم و انقدرمرورش کنم و پوست لبانم را بکنم تا کتاب پاره پاره شود.

مگر می توان اندیشیدن وپرسش داشتن و به دنبال پاسخ گشتن را بازندانی کردن متوقف کرد؟همان پرسش هایی که آن چنان عمیق به جانت نشسته اند که خودت هم که بخواهی نمی توانی متوقفشان سازی تا چه رسد به کسانی که حتی این واژه را نمی شناسند؟ مگر می توان چیزی را به بند کشید که نمی شناسیش و اگر می شناختیش دیگر توان به بند کشیدنش را نداشتی حتی اگر می خواستی؟

پرسشهایی که از کودکی به دنبال پاسخشان می گشتی تا هنوز؟چرا پدرم همیشه در خانه و کنار ماست؟چرا در خانه ی ما فرش نیست و ما جمعه ها در پذیراییمان فوتبال بازی می کنیم؟ ونمی دانستی در همین نزدیکی ها کودکانی هستند که از خود می پرسند چرا ما در خانه پدر نداریم؟ و نمی دانستی که پدرانی هستند که همین نزدیکی ها در گورهایی بی نشان خوابیده اند .

بعدها هم فقط جنس سوالاتمان بود که عوض می شد.اما هنوز پاسخی نبودواگر بود هم ،پاسخی نبود که عطش کنجکاویت را فرو بنشاند و بگذارد تو هم کودکی کنی .

چرا در مدرسه کیفهایمان را می گردند؟چرا فقط رنگ مشکی خوب است؟چرا پاسخ عشقهای نوجوانی اخراج از مدرسه است؟چرا سر کلاس دینی بعضی از بچه ها بیرون می ایستند؟چرا به پاهای زنان در خیابان شلاق می زنند؟چرا باید مخفیانه فیلم ببینیم و آن را زیر لباسهایمان مخفی کنیم؟چرا هنگام گفتگو با ناظم مدرسه باید سر به زیر باشیم و نگوییم من .اجازه آقا ما بگیم؟اجازه خانم میشه ما بریم آب بخوریم؟

چرا دختری که در دبیرستان ما بود و مو وابرو نداشت و به جای ابرو با مداد برای خود نقش ابرو می کشید،هرروزبا چشم گریان از دفتر مدرسه بیرون می آمد ؟چرا دختر بی ابرو خود را به آتش کشید؟ومن سر جلسه ی امتحان ازشنیدن صدای جیغ زنی که مادرش بود خودکار از دستم افتادوبعد پلیس آمد و اورا از مدرسه به زوربیرون کرد؟.چرابعدها خانم طاهری که هرروز چشم دختر بی ابرو را گریان می کرد نخواست که ناظم مدرسه باشد و شد معلم دین و اخلاق؟

چرا وقتی کیفم را می گشتند و نامه ی فیروز-همان پسری که روزی دوستم بودوامروز حتی چهره اش را به خاطر نمی آورم -را پیدا کردند با پدرم تماس گرفتند و پدرم در دفتر دبیرستان گریه کرد؟چرا یاد آن گریه ی پدر آتش به جانم می زند و هنوز وادارم می کند به جرم گناه ناکرده احساس گناه کنم؟

چراخانواده مرجان مرادفر که درسش خوب بود و عاشق درس بود وقتی فهمیدند با محسن دوست است نگذاشتند به مدرسه بیاید و من هنوز به سرنوشت او می اندیشم؟ چرا مژگان که دوستم بود و جرم هر دوتایی مان برابر بود اخراج دائم شد؟چون مادرش مثل پدر من گریه نکرد و فریاد زد.؟ومن تا اخر آن سال خجالت کشیدم که چرا من فقط یک هفته اخراج شدم؟وهنوز به او می اندیشم وحسرت فریاد زدن بر دلم مانده است.

چرا پدرم تا لحظه ی مرگ نتوانست خود را بابت گریه ی آن روزش ببخشد؟ وچرا همیشه بابت این که آنروز از من دفاع نکرد از من می خواست که او راببخشم وچرامن هنوزپس از این همه سال احساس گناه می کنم که من مسبب شکستن غرور او شدم و این اوست که باید مرا ببخشد ؛علی رغم اینکه می دانم کسی یا کسانی که باید بخشیده شوند با وقاحت تمام هنوز هم نه تنها تقاضای بخشش نمی کنند که می خواهند مدارس را نیز به حوزه های علمیه واگذار کنند تا منیت و عزت نفس کودکان این مرزوبوم رابیشتر از گذشته سرکوب کنند وبتوانند همچنان بر مسند قدرت بمانند.

چراهایم زیاد است اما می ترسم با ادامه دادن عهدم را بشکنم و گریه کنم.می توانم تا صبح از چراهای برادرم هم بنویسم.چراهایی که او در فلسفه به دنبالشان می گردد و من درروانشناسی وبارها ساعتها با هم مرورشان کردیم .می دانم برادرم که این روزهادرانفرادی زندان مخوف گوهردشت با مثنوی همدم است همچنان می اندیشد و مرور می کند و صبور است و مقاوم.

من هم مثل شما منتظرشان می مانم .منتظر فرزادکمانگر ،بهروزجاویدتهرانی، نوید خانجانی،مهدیه گلرویه،ابوالفضل عابدینی ،سما بهمنی،مرجان صفری،بهزاد مهرانی و.........

گریه ام گرفته است اما به عهدم پای بند می مانم چرا که اگر گریه کنم شرمنده ی گورهای بی نام و نشان خاوران خواهم شد.آن روزها نمی دانستم همین نزدیکی ها هستند ؛این روزها که می دانم.

یکی بود که یکی نبود.... /یوسف پور


3 نظرات:

saed گفت...

شاید فراموش کرده ایم که در کجای این نا کجا آباد ایستاده ایم . خواهرم بهناز عزیز ، امروز اگر برادرت به بنداست برادرانت را در کنار خود داری ، اما گریه معصومانه کودکی که در سراشیب جاده ایی تند برای درمان رماتیسم مادرش آدامس می فروشد را چگونه باید کالبد شکافی کرد ؟ چگونه باید از کنار برکه ایی گذشت که فاضلابش دارای ماهیانی ست که چهارشنبه سوری کودکانی را سرخ میکند که هرگز طعم لذت در کنار مادر و پدر بودن را نچشیده اند . ای لعنت بر این دنیای پست که افعیان قدرت طلب چشم کورشان را بسته اند و خود رابا اسارت این مردم سیرآب میسازند . اف بر آنانی که نوشته ی شما را میخوانند ولی در پشت دربهای بسته بفکر محکم کردن میله های زندان هستند . همه اقتدار گرایان باید که روزی پاسخ گوی زنان و مردانی باشند که امروز شلاق تازیانه های رندان بد صفت بر گرده هایشان مینشیند . به امید آنروز .

سپيده پوراقايي گفت...

بهناز جان زيبايي قلمت ستودني است. مطمئن ام كه بهزاد در زندان هم به چرا ها مي انديشد.شايد جوابهايي هم بيابد.زندان هم يك تجربه است و مجالي براي انديشه و مرور بسياري از خاطرات.

POUYAN.IR گفت...

بهناز جان مي خواهم بدانی، چراهای از این دست را منهم زیسته ام که گریزی ازنم نبود به حکم انسان بودنم.مرا هم پدر خانه نشین بودبه جرم اندیشیدن گرچه سراتجام سرتهاد بر درگاه ضحاکیان که میدانم او هم انسانست وقرباني. بارها پرسیده ام چرااینچنین کرد پدر؟ آیا لبخند تلخ پدر پاسخی بر سوال خام منیست که تاوان به قربانگاه رفتنش شدم. آیا این انسان قربانیان را، تنها اندیشه بر امدن کاوه هاي فردا بر نمي انگیخت تا با چشم دوختن بر زمین انکار گردشش کنند تا من باشم و فردیتم حجت گردش آن باشد. نمی دانم! وامروز منم که می نویسم برایت تا بنویسی از بهزادت ، و بجایت بگریم تا چشمان بینایت را اشک تار نکند .بنویس. من نیز جرا را می زیم و تو میدانی تاوانم چه هست. بنویس.